خاطرات

مَضی

اللهم ان لم تکن غفرت لنا فی ما مضی من شعبان… فاغفر لنا فی ما بقی منه… یادش به خیر… انگار همین دیروز مرتضی دوید داخل اتاق و گفت که دوربین را بیاورم و از هلال نوی شعبان عکس بگیرم…. بیشتر بخوانید »

عندلیب

در حیاط نشسته بود. روی صندلی. زیر درخت بنجامین. می نوشت. گروه گنجشک ها روی دیوار آجری با هم مباحثه سختی می کردند. ناگهان صدای آواز متفاوت پرنده ای آمد. چشمش فوری بالای درخت را کاوید. بلبل باز هم خواند. گفت: “جانم… بیا نزدیک تر.” بلبل نزدیک تر شد. او تعجب نکرد. بلبل هنوز می خواند. پسرک مجذوب تضاد رنگ ... بیشتر بخوانید »

ده برداشت از وصال

 برداشت اول ۱۴/۱۲/۹۲ ساعت ۹:۲۰ صبح حیاط دفتر امام جمعه پر بود از طلاب و اساتید حوزه علمیه. برخی در آفتاب، برخی در سایه. پلاکاردی دست طلاب بود که چسب کاری چند قلط تایپی آن، عجله طراح در نوشتن جمله خیر مقدم را نشان می داد. یکی از روحانیون که مدیر مدرسه علمیه بود سعی میکرد طلاب معمم را جلو ... بیشتر بخوانید »

فاریاب

جمعه کارمون رو تعطیل کردیم و رفتیم سفر دو ساعته به رود فاریاب… تنی هم به آب زدیم. آب خنک بود و پر از ماهی. واقعا می چسبید… طبیعت بکر و دست نخورده اونجا واقعا آدم رو آروم میکرد… بیشتر بخوانید »

پی کنی

باید پی حسینیه روستا رو حفر میکردیم. بنا گذاشتیم که صبح ها کار کنیم و عصر ها کلاس و ورزش رو برپا کنیم. صبح خیلی گرم بود و البته اگه امداد های مردمی اهالی روستا نبود قطعا اردوی جهادی چند تا شهید داده بود(!) البته تا روز آخر برنامه کاری ثابت نموند و روز های آخر دو ساعت صبح و ... بیشتر بخوانید »

گلزار شهید

صبح با بچه ها رسیدیم پرجونک. بحث خفنی در گرفت بر سر این که نمازمان شکسته است یا کامل. طبق فتوا چون قصد داشتیم جمعه برای تفریح به تنگ فاریاب برویم قصد ده روز دچار مشکل میشد و نماز تمام. با این حال پرسیدیم و مطمئن شدیم. بعد از ظهر با یکی از رفقا به گشت و گذار در روستا ... بیشتر بخوانید »

پرجونک

داشتیم از دهرود می رفتیم پرجونک که محل اسکان رو بررسی کنیم. نزدیک اذان مغرب بود و گله دار ها داشتند گله ها رو به روستا می بردند. رو ستا از دور پیدا بود و چراغهاش سوسو میزد. محل اسکان بچه های جهادی مدرسه نوساز روستا بود. اونجا رو بر رسی کردیم و قرار شد که فردا صبح به پرجونک ... بیشتر بخوانید »