ده برداشت از وصال

ده برداشت از وصال

 برداشت اول

۱۴/۱۲/۹۲

ساعت ۹:۲۰ صبح

حیاط دفتر امام جمعه پر بود از طلاب و اساتید حوزه علمیه. برخی در آفتاب، برخی در سایه. پلاکاردی دست طلاب بود که چسب کاری چند قلط تایپی آن، عجله طراح در نوشتن جمله خیر مقدم را نشان می داد. یکی از روحانیون که مدیر مدرسه علمیه بود سعی میکرد طلاب معمم را جلو جمعیت بیاورد. با اشاره یکی از اساتید طلبه ای شروع به خواندن کرد و همه با او زمزمه کردند:

باید گذشتن از دنیا به آسانی

باید مهیا شد …

با دویدن عکاسی از جلوی درب حیاط حدس زدیم که خودروی مادر بهروز در حال نزدیک شدن است. دقایقی بعد تعداد زیادی از عکاسان و فیلم برداران صدا و سیما و مستند ساز که دور مادر شهید حلقه زده بودند وارد شدند.

مادر بهروز از روبه روی ما رد شد و برایمان دعا میکرد. با نگاه به چهره اش چند تصویر از ذهن می گذشت:

مادری که قاب عکس به دست گرفته و در میان کاروان شهدا به دنبال فرزند ۱۸ ساله اش میگردد و ناله سوزناکِ “بهروز… بهروز”ش در میان صدای گریه تماشاگران نماهنگ شهدای مفقود الجسد و اشک های داغ، محو می شود.

دو قبر در کنار هم که در تاریکی شب، سنگ سیاهشان برق میزنند و چند دانشجو، زائرِ غربت آندو اند.

یک گودی، مملو از نیزه و سنگ و شمشیر و خواهری که در میان اجساد به دنبال گمشده ای می گردد.

برداشت دوم

۱۴/۱۲/۹۲

۹:۵۰ صبح

فرصتی آمد و سبقت گرفتیم و از ماشین مادر شهید جلو افتادیم.به سید روح الله که ترک موتور نشسته بود گفتم زودتر برسیم بهتر است و در حالی که از آینه ماشین مادر شهید و دسته موتور سواری که تعقیبش میکردند را می پاییدم گاز دادم. نزدیک شغاب و جلالی بچه دبستانی ها با لباس فرم صورتی رنگ کنار جاده ایستاده بودند و سرودی را برای استقبال همخوانی می کردند. برایشان بوق زدیم و به سمت دانشگاه خلیج فارس رفتیم.

برداشت سوم

۲۷/۲/۸۹

؟؟:۱۱

[سیاه، سفید و قرمز]

هیئت های عزاداری دسته دسته وارد دانشگاه می شدند . هوا گرم بود و ازدحام جمعیت گرما را دوچندان می کرد در نتیجه در ایستگاه صلواتی باید سریع تر شربت می زدیم. دو تابوت پیچیده در پرچم سه رنگ روی دوش مردم عزادارِ مادر شهیدان، وارد دانشگاه شدند. همان جا، جلوی نگهبانی، امام جمعه نماز میت را بست و ما، ۵۰ متر عقب تر بین مقام شهدا و درب دانشگاه و در کنار ایستگاه صلواتی  اقتدا کردیم. شهدا را دفن کردند. دور تا دور سکو جمعیت ایستاده بود. چند روز بعد یکی از دوستان می گفت شاید این ۱۸ ساله همان ۱۸ ساله ای باشد که پیرزن “می جوید او را” .

برداشت چهارم

۱۴/۱۲/۹۲

۱۰:۱۵

عده ای جلوی درب دانشگاه ایستاده بودند. موتور را در پارک ممنوع، در کنار موتور های دیگر پارک کردیم و به داخل دانشگاه رفتیم. جمعیت زیادی دور تا دور مقام شهدا تا درب اصلی ایستاده بودند به سمت شهدا حرکت کردیم. زیر لب به سید گفتم باید برویم کنار شهدا. زنجیره انسانی بسیجی ها معبری برای مادر شهید به طرف شهیدش باز کرده بودند. در طول پله ها نیز زنجیره ادامه داشت و اجازه نمی داد کسی وارد شود. محمد حسن که فکر می کرد ما بسیجی هستیم ما را به بالای سکو راه داد. […] آن قدر شوق تماشا غلبه داشت که وقت نمیشد به راه پیدا کردن به جایگاه تفاخر نمود.

برداشت پنجم

۱۴/۱۲/۱۳۹۲

کمی بعد

ماشینشان رسید. هیجان داشتم. دوباره با پیدا شدن عکاسان و فیلم برداران صدا و سیما و مستند ساز فهمیدیم که مادر شهید در حال آمدن است. مدام به عقب نگاه میکردم و میگفتم: بهروز! مادرت دارد می آید. بهروز! مادرت آمد…. مادر شهید که به پله ها رسید یادمان را دور زدم تا از پشت روضه را ببینم.

برداشت ششم

۱۰/۱/۶۱ هجری قمری

قبل از غروب

بچه ها را یکی یکی جمع نمود و آنها را آرام میکرد. زنان را دلداری می داد و آنان را دور هم آورد. او باید از فرزند برادرش حفاظت می کرد. لحظاتی گذشت و اوضاع که آرامتر شد، گروه عزادار زن و کودک را رها کرد و آهسته به سمتی قدم برداشت. وارد گودالی شد. چشمش به دنبال گمشده ای می گشت. اجساد خونین هیچ کدامشان قابل شناسایی نبودند. جنازه ها را از نظر می گذرانید. ناگهان صدایی آشنا شنید: ” اُخَیَّ إلَیَّ !” … جلو رفت. سنگ های خونین و نیزه های شکسته را کنار زد. در میان شمشیر شکسته های آغشته به خون بدن عریان و تکه تکه ای دید و با ناله ای حزین صدا زد: أ أنت أخی؟!”

برداشت هفتم

۱۴/۱۲/۱۳۹۲

۱۰:۴۰

مادر شهید بهروز صبوری آرام وارد محل دفن دو شهیدی شد که قبلا هر دو گمنام بودند و اینک یکی. به او قبر پسرش را نشان دادند. یا زینب! او خود را انداخت روی قبر شهید گمنامی که همجوار پسرش بود. عقل انتظار این را نداشت. عقل حکم کرده بود که مادری که ۳۱ سال در جست و جوی پسر مفقودالاثرش بوده به زیارت پسرش برود. عقل مبهوت مانده بود در حل این معادله نه چندان پیچیده. مادر، هم معنای گمنامی را فهمیده بود و هم معنای مادری را. مادر، هم می دانست شهید گمنام یعنی چه و هم میدانست مادر بودن یعنی چه. مادر پس از ۳۱ سال بی خبری از فرزندش او را یافت و حال که نزد فرزندش آمده، ابتدا مهر و محبت مادرانه خود را، تمام قد، ارزانی همدم سالهای گمنامی پسرش میکند.

برداشت هشتم

مادر و فرزند به هم رسیدند. مادر چیزهایی می گفت که از آن تنها کلماتی مبهم و مفهوم به گوش می رسید: بهروز…. مادر…. اینقدر…. کجا…. و صدای گریه. اصلا نمیشد این صحنه را دید و به یاد لب های زینب(س) و رگ های بریده نیفتاد. اصلا نمی شد این منظره را تماشا کرد و به یاد نوحه خوانی زینب کبری بر مزار برادرش نیفتاد. اصلا اختیاری در کار نبود و اشک های داغ بر زمین پاک می ریختند و همه چیز را پاک می کردند. روضه مجسم را کسی اگر درک می کرد ضجه میزد و اشک می ریخت. مادر بهروز همان جا سر قبر پسرش ۳۱ سال پیر شد. مادر می گریست و همه می گریستند.

برداشت نهم

بهروز! … مادرت آمد. از چند روز قبل، تصور بردن تو، مو بر تن آدم سیخ می کرد. چه کردیم که شهید رفت؟ نکند از ما رنجیده باشد. همیشه می خواندیم شهدا شرمنده ایم و هیچگاه نفهمیدیم. هیچگاه شرمندگی را احساس نکردیم بهروز با رفتنش شرمندگی را به همه مان چشاند.

بهروز! تو که صبور بودی؟ تو و برادر گمنامت در دانشگاه خیلی رنج کشیدید و صبر کردید. شما نداشتن سنگ قبر را تحمل کردید و ۶ ماه، مظلومانه چشم ها را با بقیع آشنا می کردید! تو که صبور بودی بهروز! اهانت برخی اساتید و دانشجویان غافل را به اسلام و انقلاب میشنیدی و صبر میکردی! بی حیایی برخی زمینیان اطرافت را میدیدی و صبر میکردی! اهانت های برخی مسئولین را می دیدی و صبر میکردی! حال چه شد که می خواهی بروی؟ نکند ما لایق نبودیم؟

بهروز! مادرت که گفت می خواهد تو را ببرد همه گریستند. دیگران را نمیدانم اما اشک های من حسرت بی لیاقتی بود که به طرز وحشتناکی در وجود خودم حس کردم. وقتی کمی بعد سخنران گفت که سعی می کنند تو را نگه دارند و مادرت را راضی کنند که تو را نبرد خشمگین شدم. مگر ما صاحب تو ایم؟ تو صاحب ما بودی بهروز! تو به دانشگاه ما برکت دادی بهروز! هروقت که صحبت از تو و رفقایت میشد دیگر دانشگاه، دانشگاه نبود! وقتی سخنران گفت: “به برادر شهید گفتیم که شهیدتان اینجا اصلا غریب نیست.”، فریاد دروغ گفتید به سختی فرو رفت و بغض شد. بهروز تو و برادرت در ایامی که دانشگاه تعطیل بود به غیر از مادرتان زهرا(س) زائری نداشتید. همیشه اواخر شهریور یک لایه ضخیم خاک بر سنگ قبرتان نشسته بود. یک لایه ضخیم خاک بر سر ما.

برداشت دهم

۲۷/۱۲/۱۳۹۲

خدایا! هر چند وقت که غبار غفلت بر گرده دل مکدرمان می نشیند و سینه تنگمان رنگ تکبر می گیرد و زندگی مان اسیر زنجیر های سترگ روزمرگی می شود، شهدا، که بر کرانه ازلی و ابدی وجود بر نشسته اند، دستی بر می آورند تا ما قبرستان نشینان عادات سخیف را از این منجلاب بیرون کشند. اما هر بار ما دستشان را نمی گیریم. خدایا! بهروز را چند شب پیش بیصدا نبش قبر کردند و بردند تهران کنار همرزمانش دفن کردند. آمدن بهروز داستانی داشت، پیدا شدنش داستانی و رفتنش و دفن مجددش داستانی دیگر. اصلا بهروز آمده بود که دلهامان را غباروبی کند. بهروز آمده بود برای غفلت زدایی جان هایمان. هر بار به بهانه ای…

انتشار توسط 8 تم