عندلیب

عندلیب

در حیاط نشسته بود. روی صندلی. زیر درخت بنجامین. می نوشت. گروه گنجشک ها روی دیوار آجری با هم مباحثه سختی می کردند. ناگهان صدای آواز متفاوت پرنده ای آمد. چشمش فوری بالای درخت را کاوید. بلبل باز هم خواند. گفت: “جانم… بیا نزدیک تر.” بلبل نزدیک تر شد. او تعجب نکرد. بلبل هنوز می خواند. پسرک مجذوب تضاد رنگ سیاه سر با سفیدی غبغب عندلیب شده بود. عندلیب هنوز می خواند. دلش لرزید. یاد واحد دیشب افتاد… ای عندلیبان گلشن خراب است … آهسته نالید اصغر به خواب است …. از داغ اصغر ، دلخون رباب است …. لای لایی از سفر برگشته رودم …. شیر از پیکان کافر خورده رودم 

 

انتشار توسط 8 تم

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*

ثابت کن آدمی!!! * Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.